ما رفتيم

آقايان و خانوم ها! اين پرشين بلاگ آن قدر تهوع آور شده که من هر چه بخواهم در سه وبلاگم بنويسم را منتقل کرده ام به اين وبلاگ. حتما بياييد و با بلاگفا با من باشيد. نام همان است فقط اگر آدرس را در لينک هاتان عوض کنيد:http://persianpoems.blogfa.com و يا يک لينک جديد با عنوان ناف بريده از کهکشان بی شير  در بلاگفا بگذاريد ممنون می شم. قراره اين جا آرشيو اونجا باشه. پس خوش آمديد: يه کليک کنيد زود باز می شه:

    ناف بريده از کهکشان بی شير/ شعر و روان شناسی

  
نویسنده : سعید بی نیاز ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤


فقط برای به روز بودن

آقا دانشگاه شاهد حال داد! به قول آن بزرگ:

عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد

خمير مايه ی دکان کوزه گر سنگ است

استادهای توپ/ خوابگاه جردن / کلاسهای دانشگاه تهران و ... ديگه چی بخوام؟

و...

۲۶ شهريور ۱۳ سال از يه روز تلخ می گذشت. ياد رفته ی اون روز گرامی

 

و....

ماهی ها عاشق می شوند با شعری از خدامراد فروهر منتظرتونه!

 

  
نویسنده : سعید بی نیاز ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤


بيابان.اتوبان و حاشيه

 

اين برای اونايی که حوصله ندارن متنو بخونن:

من فوق ليسانس روان شناسی بالينی دانشگاه شاهد واقع در اتوبان قم روبروی مرقد امام قبول شدم!

 

اين تنها عکس دانشگاه آينده من است که توانستم در دنيای مجازی پيداش کنم!

اولش شک نداشتم بايد اول دانشگاههای تهران را بزنم بعد از نزديک شروع کنم به دور:بهشتی/شاهد/ شيراز/اصفهان/مشهد/تبريز

هيچ جا غريب نبودم. همه جا خوبی ها و بدی های خاص خودش را داشت. اما چند روز قبل از مصاحبه ی دانشگاه شاهددر شرق خواندم که اين نا دانشگاه از نظر تعداد مقالات علمی همراه با دانشگاه تربيت معلم  سبزوار مشترکا رتبه ی آخر را داراست.بعد حرف هايی بود که دانشگاه زير نظر وزارت علوم نيست و حالا فهميدم که درست است. گفتم نمی روم مصاحبه. اما رتبه ی بالينی ام مرزی بود و هيچ جا را نبايد از دست می دادم. رفتم.مصاحبه ی علمی اش منصفانه بود. بچه های خودشان رتبه های تک رقمی داشتند و زده بودند همان جا! امتحان عقيدتی کتبی هم داشت!گزينش هم! گفتم قبول نمی شوم و قبول شدم.

دانشگاه شاهد ادامه ی حاشيه نشينی سنتی من است. در يک محله ی حاشيه ای به دنيا آمدم. در حاشيه ترين مدارس درس خواندم. ليسانسم را در دانشگاهی خواندم در حاشيه ی کرج: تربيت معلم تهران و حالا به حاشيه ی حاشيه رانده شده ام: وقتی می خواهيد از جنوب به تهران وارد شويد نزديکی های اتوبان در دور دست سمت راستتان دو مجموعه ساختمان می بينيد. يکی ش دانشگاه آزاد شهر ری است و يکی ش دانشگاه آينده ی من: دانشگاه شاهد. جز اين دو آبادی! ايستگاه مترو مرقد امام/خود مرقد و بهشت زهرا آبادی!های ديگر آن دور و برند. تا توپخانه اگر وسيله فراهم باشد نيم ساعت راه است وگرنه... . بيابانی ست بی درخت آن قدر که آدم دلش برای چنار های کرج تنگ شود! تنها دلخوشيم شايد اتوبان باشد در شب . که نمی دانم از دانشگاه ديد دارد يا نه؟ دانشگاه قبليم کنار اتوبان کرج قزوين بود.... و دلخوشی ديگرم شاهزاده ی سرطانی وبلاگ نويس که در آزاد همانجا مکانيک می خواند و پايه ی داستان نويسی ام می شود.

من هيچ وقت مثل بچه های شريف يا علامه يا چمران به دانشگاه قبليم افتخار نکردم و حالا هم هيچ وقت خودم را دانشگاه شاهدی نمی دانم. حالا ديگر حتا حسرت برف ها و درخت های تربيت معلم به دلم خواهد ماند در بيابان جنوبی عروس شهرهای باستان : شهر ری!

 

  
نویسنده : سعید بی نیاز ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤


دو تا غزل

 

آرام مثل رود ميايی کنار ميز

(آرام... آن قَدَر که گمان می کنم ونيز

شهری بنا شده ست که از خاطرات تو

هی آب می خورد به تن کوچه هاش ليز)

می ايستی کنارِ من و فکر می کنم:

(يک آبشار در بغل صخره ای مريض)

من روی صندلیِ عليلی نشسته ام

تو دست می کشی به من و می زند گريز

صد  آرزو به خسته ی ذهنم؛ صدآرزو:

از اول عظيميه تا آخر بونيز

هی غلت می زنم به تنِ سردِ آبيت

هی ريز می شود تن سنگيِم ريزْ ريز

 

هی غلت ميزنم ...ولی اين شعر لعنتی

هی غلت می زنم که بخوابم ولی عزيز!

 

*************************

 

اين شبْ غزلْ جَزَل که شما گوش می دهيد

در يک شب عروسیِ ... ماشينِ ....ديدْ ديد

در يک شبِ عروسِ به صرفِ شراب و شام

در صرفِ صيغه های پريدم.پری. پريد.

 

من، خانه؛تو به در حجله، گربه ها

من:گربه های شاد ؛بلکْ کت؛ شوِِجديد:

امشو شوِ... نه هر چه بخواهم که بی خيال...

 يک رعدو برق؛شرْ شرِ باران ؛صدا اميد:

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته...

 

ديگر نه بعد تو غزلياتِ مولوی

ديگر نه بعد تو شَطَحياتِ با يزيد

وقتی به ياد چشم تو...لعنت به هر غزل

وقتی به ياد بخت تو....لعنت به هر سپيد!

 

  
نویسنده : سعید بی نیاز ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤


در های پشتی جهان

 

تقديم به رفيق راه و بی را ه روز های دانشگاه سعيده الله دادی

 

" دیشب خوابتو دیدم سعیده!

داشتی از پله ها

پرت

می شدی و

می خندیدی

داشتند از پله ها پرتت می کردند و

داشتی می خندیدی

گفته بودی

باران یکریز انگشتهامان بر در

آخر دره ی آغوشی می گشاید

بر می گشتی و

در عکسهات

پاییز از دامن بلندت لیز می خورد و

در خاکستری پیراهنم می سوخت

من هم بودم و هم نبودم

سکه ات

توی آبی حوض باغ فین

چرخ چرخ می خورد

شیر خط می خورد

شیر می خورد

بزرگ می شد

امیر کبیر می شد

دکمه ی سر دست امیر کبیر می شد

خط می خورد

خون از لبه های خط بیرون می زد

خط می افتاد روی خط

سکه ات را می خوردند

تو خواب بودی و

سکه ات از رواج افتاده بود

می دویدی روی خط ها و

تمام پنجره ها را یاهو می کشیدی و

هیچ کس روشن نبود

 

گفته بودی آغوشی می گشاید آخر

باران نم نم  انگشتهامان بر در

 

در پیاده رو می دویدی و

شعله ی موهات از پشت روسری ت

بیرون می زدو

روی پشت سری ت را سرخ می کرد

سرخ می کرد

حتی بید های مجنون توی پارک را

آن قدر که در زلف هاشان

منزوی دوباره قسمت ابن السلام می شد

آن قدر که

زیر سرخی برگهاشان

نام های یکسان دروغ مان را

عق می زدیم و

من مست و تو دیوانه می خواندیم

تو بودی من هم بودم و

در بازار قماش فروشان مولوی

هر چیزی به تنت اندازه بود

 

گفته بودی باران خسته ی انگشتهامان بر در

دره ی آغوشی می گشاید آخر

 

در های پشتی جهان را

بستند

ما از پله ها پرت شدیم و

خندیدیم

 

  
نویسنده : سعید بی نیاز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤